پنجشنبه, ۳۰ فروردین ۱۳۹۷

خاطرات یک رزمنده اسلام آبادی از حضور در جبهه های جنگ تحمیلی

خاطرات یک رزمنده اسلام آبادی از حضور در جبهه های جنگ تحمیلی

خاطرات یک رزمنده اسلام آبادی از حضور در جبهه های جنگ تحمیلی

یکی از رزمندگان اسلام آبادی سلسله خاطراتی از دوران جنگ تحمیلی در جبهه های نبرد علیه باطل را برای اسلام آبادتایمز ارسال نموده است که انشاءالله سلسله وار و در چند پست تقدیم مخاطبان عزیز خواهیم نمود. از این رزمنده عزیز اسلام آبادی نیز که نخواست نامش فاش شود، به خاطر کتابت این خاطرات معنوی بسیار سپاسگزاریم.


به نام خداوند شهیدان 


اسلام آبادتایمز: خیلی خسته بودم بعد از شام تا سرم را روس بالش گذاشتم خوابم برد چون شب قبل و تمام روز با فرمانده گردانمان چنگیز رفته بودم شناسایی من بی سیم چی گردان بودم معابری که گردان تخریب باز کرده بودند را یکی یکی بازبینی می کردیم خدا می داند که چقدر راه رفتیم تمام بدنم درد می کرد. ولی با این حال، زود خوابم برد.

وسط های شب دیدم یکی تکانم می دهد گفت فلانی آب کتری داغ است بلند شو وضو بگیر دیدم عمو است عمو مردی میان سال بود با من بسیار دوست بود همه او را عمو صدا می زنند و فکر می کردند که عموی واقعی من است حالا چرا، بماند. نگاهی به ساعتم انداختم گفتم عمو هنوز خیلی به اذان مانده، با این حرف متوجه صورتش شدم که بسیار نورانی شده بود و زیر نور فانوس می درخشید اینچنین او را ندیده بودم به آرامی گفت پس اون چرا نماز می خواند نگاهی به گوشه سنگر انداختم دیدم یکی از بچه ها مشغول خواندن نماز بود گفتم عمو او دارد نماز شب می خواند گفت بلند شو ما هم بخوانیم گفتم بخدا خستم نمی توانم او نیز اصرار نکرد فقط گفت نمی دانم چطور بخوانم گفتم مثل نماز صبح است 11 رکعت 5 تا دو رکعتی مثل نماز صبح و یکی تنها سوره حمد بخوان و تمامش کن به نیت نماز شب، بلند شد و رفت و من خوابیدم دیگر او را ندیدم.

در بازگشت از عملیات دیدم چیزی را از من پنهان می کنند.آخر یکی از دوستان کنارم نشست گفت فلانی، عمو با شما چه نسبتی داشت گفتم چرا می پرسید خوب عموم بود گفت واقعی؟ گفتم نه اینجا با او آشنا شدم گفت آخر در هنگام حمل یکی از مجروحان که نزدیک سنگر عراقی ها افتاده بود مورد هدف تیر دشمن قرار گرفت و به ملکوت اعلی پیوست یعنی دقیقاً کمتر از 10 ساعت پس از خواندن نماز شب.

یاد صورت نورانی اش افتادم فهمیدم که همان لحظه گواهی شهادتش امضا شده بود.

نوشته شده توسط admin در شنبه, 03 اسفند 1392 ساعت 5:16 ب.ظ

3 نظر

  1. گوشه سنگر خط 7

  2. خابم برد ؟!
    یا
    خوابم برد ؟!

  3. خیلی عالی است باز هم بنویسید

اولین« قبل بعد  » آخرین 

دیدگاه