شنبه, ۳۰ دی ۱۳۹۶

خاطره همسر شهید حاج ابراهبم همت از به دنیا آمدن پسرشان در اسلام آبادغرب

خاطره همسر شهید حاج ابراهبم همت از به دنیا آمدن پسرشان در اسلام آبادغرب

خاطره همسر شهید حاج ابراهبم همت از به دنیا آمدن پسرشان در اسلام آبادغرب

 خاطره همسر شهید حاج ابراهبم همت از به دنیا آمدن پسرشان در اسلام آبادغرب

کرمانشاه دیلی:   زمستان سال ۱۳۶۲ بود و ما در اسلام آباد غرب زندگی می کردیم. ابراهیم از تهران آمد قیافه اش خیلی خسته به نظر می رسید. معلوم بود که چند شبه که استراحت نکرده این را از چشمهای قرمزش فهمیدم.

با این همه آن شب دست مرا گرفت و گفت: “بنشین و از جات بلند نشو. امشب نوبت منه و باید از خجالتت در بیام.”

آن زمان مصطفی را باردار بودم. از جایش بلند شد.

سفره را انداخت غذا را کشید و آورد غذای مهدی (پسر اولمان) را داد و بعد از اینکه سفره را جمع کرد و برد دو تا چای هم ریخت و خوردیم. بعد رفت و رختخواب را انداخت و شروع کرد با بچه حرف زدن.

میگفت: بابایی اگه پسر خوب و حرف گوش کنی باشی باید همین امشب سر زده تشریف بیاری.

می دونی چرا؟ چون بابا خیلی کار داره.

اگه امشب نیایی من تو منطقه نگران تو و مامانت هستم .بیا و مردونگی کن و همین امشب تشریف فرمایی کن.”

جالب اینکه می گفت :”اگه پسر خوبی باشی.”

نمی دانم از کجا می دانست که بچه پسر است.

هنوز حرفش تمام نشده بود که زد زیر حرفش و گفت: “نه بابایی امشب نیا .بابا ابراهیم خسته س چند شبه که نخوابیده .باشه برای فردا.”

این را که گفت خندیدم و گفتم: “بالاخره تکلیف این بچه رو مشخص کن بیاد یا نیاد؟” کمی فکر کرد و گفت :”قبول همین امشب.”

بعد ادامه داد :”راستی حواسم نبود چه شبی بهتر از امشب؟ امشب شب تولد امام حسن عسگری (ع) هم هست.”

بعد انگار که در حال حرف زدن با یکی از نیروهایش باشد گفت:”پس همین امشب مفهومه؟” دوباره خنده ام گرفت و گفتم :” چه حرفهایی می زنی امشب ابراهیم مگه میشه؟”

مدتی گذشت که احساس درد کردم و حالم بد شد. ابراهیم حال مرا که دید ترسید و گفت :”بابا تو دیگه کی هستی! شوخی هم سرت نمیشه پدر صلواتی؟”

دردم بیشتر شد ابراهیم دست و پایش راگم کرده بود و از طرفی هم اشک توی چشم هایش حلقه زده بود.

پرسید:”وقتشه؟”

گفتم :”آره.”

سریع آماده شد و مرا به بیمارستان رساند.

همان شب مصطفی به دنیا آمد…. 

هدیه به روح شهید حاج ابراهبم همت

نوشته شده توسط admin در جمعه, 04 اردیبهشت 1394 ساعت 8:26 ق.ظ

1 نظر

  1. سلام

    خدا را شکر پسر یکی از پاکترین انسانها همشهری ماست آدم وقتی زندگی این بزرگواران را دنبال میکند چه مصیبت ها کشیدن چه پایمردایهای داشتند افسوس میخورد ما بچه های جنگ که با گلوله و مین بزرگ شدیم میدانیم کسی که برای هویت سرزمینش ایران از شهر رضا اصفهان بلند شود چقدر ایثار گر بوده که عزیزان را به شهری آورده که هواپیماهای بعثی در راه رفت و برگشت خود بار های اضافی خود را بر سر ش میریختند ، آری اینها با خون خود مکتب ایمان و راستی را استوار کردن نشان دادند از هوس گذشتن برابر است با اسمانی شدن روحش شاد یادش گرامی .

اولین« قبل بعد  » آخرین 

دیدگاه