چهارشنبه, ۲۷ دی ۱۳۹۶

شلیک به انسانیت؟! / دکتر مجید حسینی

شلیک به انسانیت؟! / دکتر مجید حسینی

شلیک به انسانیت؟! / دکتر مجید حسینی

 مجید-حسینی

کرمانشاه دیلی: 1- قطعاً حادثه ای چنین تلخ نه اوّلی است و نه آخرین خواهد بود.فردی در یک لحظه جنون آمیز، خودش،همسرش و فرزندانش را به فجیع ترین وضع ممکن به قتل می رساند، چندی پیش جوانی در روز روشن، دختر مورد علاقه و مادردختر را به رگبار می بندد، کسی خود را حلق آویز می کند،کمی پیش ترفردی سوار برموتورسیکلت از کسی دیگربا ضرب گلوله انتقام می گیردو…………..

این همه نمونه تلخ در شهری اتفاق می افتد که به گواه تاریخ زمانی زیباترین شهرکشور و از خرم ترین و سرسبزترین شهرهای آن بشمار می رفته است. آنها که سنی دارند خوب می دانند در این شهر پارکی بود پرازگل و مجسمه وسبزه، تندیس دخترکان کوزه به دوش در دو سوی خیابان اصلی شهر،پیاده روهای زیبا و پهن و مفروش، سینماهای مسقف و غیر مسقف، کتابفروشیهای متنوع، خنده های رها شده درآسمان و……………اما اکنون اسلام آباد در کجای جغرافیای خرّمی و شادی و عشق و امید قرار دارد؟!

2-مردمان این شهر همه مبادی آداب بودند، نه مسجد رفتگان و منبری ها بر سینماروها فخر می فروختند و نه سینما روها مسجدی ها را مورد تمسخر قرار می دادند. محرم از آن همه بود، عزای ابا عبدالله حرمت داشت، ماه رمضان ماه مهر بود و محبت، کلاسهای قرآن دایر بودند و مدارس درس امید می دادند، فرقی بین پسر حاج آقا و دکتر و حمال نبود، هر سه بر روی یک نیمکت تلمذ می کردند و هر سه بر اساس تلاششان نمره می گرفتند. معلم انسانی محترم و قدیسی الهی بود، کتاب یار مهربان بود و دانا و خوش بیان، دستگیری از فقرا امری واجب بود و آبادانی زمین امری الهی بشمار می رفت، کسی آب را گل نمی کرد، کسی چپرهای همسایه را تخریب نمی کرد، همه برادر بودند و برابر، خلاصه اینکه شهر، شهر خوبیها بود. امروز اما اسلام آباد با وجود این همه محنت و رنج ناشی از جنگ، این همه شهید و جانباز و آزاده و رزمنده، این همه مکنت و ثروت، این همه امکانات بهتر، نه سینمایی دارد و نه مسجد دایری و نه کتابفروشی و نه پیاده روهای افسانه ای و نه تندیس حتی یک شهید؟!

3- چرا اینگونه شده ایم؟ جامعه شناسان و انسان شناسان معتقدند اگر در جامعه ای تعارض شکل بگیرد آن جامعه دچار حادثه می شود، دچار بیماری می شود. تعارض چیست؟ تعارض تضادی است که بین عین و ذهن حادث می شود.چیزی که در خارج از ذهن خویش می بینیم،با آنچه که در ذهن خود متصور هستیم اگر انطباق داشت، پس آن جامعه سالم است و اگرمنطبق نشد به همان اندازه ای که انحراف از انطباق می یابد جامعه بیمار می شود، هر چه این زاویه بیشتر، بیماری هم بیشتر و حادتر.

مثلاً اگر مادر ذهنیت جامعه می بینیم که همه از معلمی صحبت می کنند، معلمی را خوب می دانند، معلمی را شریف می پندارند، معلم را دارای منزلت و مکنت معنوی می دانند، اما وقتی همین معلم در عینیت جامعه در اداره ای می رود قرب نمی بیند، وقتی همین معلم زندگیش رو به راه نیست، وقتی همین معلم در جامعه ارزشش از یک ثروتمند بی ادب و بی سواد کمتر است. اینجا تضاد عین و ذهن شکل می گیرد. تضاد در عینیت ها و ذهنیت ها نتایج بسیار هولناکی را بر جامعه تحمیل می کند و افراد آن اجتماع یا به افسردگی شدید مبتلا می شوند، یا پرخاشگر می شوند یا طغیانگر می شوند، یا خود و یا دیگران را می کشند و در نهایت ممکن است دیوانه شوند.

4-اگر میخواهیم نه تنها اسلام آباد که دیگر شهرهایمان را و نه تنها استان کرمانشاه که کشور عزیزمان را ازاین بیماریها برهانیم باید فکری به حال این تعارضات کنیم. نمی شود در ذهن جامعه مؤمن ملجأ و پناه ملت با شد ولی جامعه بعد ببیند که همین مؤمن با پیشانی پینه بسته و چفیة بر گردن آویخته با میلیاردها ریال پول ملت سراز دیار فرنگی در بیاورد که تا دیروز مرگ بر فرنگش گوش فلک را کر می کرده است. نمی شود مدیران ما بگویند دیار فرنگ بد است و آنگاه همة فرزندان و نوه ها و نبیره ها و نتیجه ها و ندیده هایشان تحصیل کرده فرنگ باشند. نمی شود در مقابل مردم سخن از مجازات خدا و جهنم و آتش قهرش بگوئیم و در خلوت لابی های فساد و فحشا داشته باشیم. الحمدالله امروزه دنیای ارتباطات دیگر به دولتها ختم نمی شود، قبل از هر حاکمی این رعیت اند که اخبار را دریافت می کنند. نمی شود ایمان را در شکم گرسنه جای دهیم، ایمان را در ذهن نا امید بکاریم، ایمان را با حلوای نسیه رواج دهیم. تعارض همان شکم گرسنه است، تعارض همان ذهن ناامید است،تعارض همان چهره عبوس است، تعارض همان لبخند مرده است، تعارض همان رنج بی عشق است، همان عبادت بی روح است، همان پیشانی پینه بسته بی باور است، همان دستان پینه بسته محتاج به شام شب است. تعارض همین شلیک هایی است که به انسانیت انسان می شود.

امروز رها و روژان بی گناه را نشانه رفته است ، فردا فرزندان من و مای دیگر. تا وقتی که رفتگر محله را”آشغالی”، باربر شهر را “حمال”، ژنده پوش شهر را”گدا”، مولّد ان ربا را “بانک اسلامی”، روشنفکرانمان را”دگراندیش”، مدارسمان راطبقه بندی شده نژادی، آقازاده هایمان را”ژن خوب”،فرزندان رعیت را”نوکر”،و….. می نامیم صراحتاً بگویم ره بجایی نخواهیم برد.

قطعاً خدا در چنین جامعه ای حضور ندارد، حتی اگر روزی هزار بار مومنانمان نماز بخوانند.

نوشته شده توسط admin در شنبه, 09 دی 1396 ساعت 10:21 ب.ظ

1 نظر

  1. امیر کیان‌پور − دورانی به پایان رسیده است: دوران قیمومیت اصلاح‌طلبان بر مردم. پس از دو دهه اصلاح‌طلبان امروز همان‌جایی ایستاده‌اند که همواره رقیب‌های خود را در آن می‌دیدند: رو در روی مردم.

اولین« قبل بعد  » آخرین 

دیدگاه