خرید لباس گریه‌هایی که بوی دود گرفته‌اند

در این روزهای گرم تابستانی که گویی خورشید به زمین نزدیک‌تر شده، راحت‌تر می‌توان فاصله بین نیاز و سودجویی را لابلای کسب و کار دوره‌گردان و
ساکنان خیابان و ذهن سخت‌‌گیر امثال ما تشخیص داد. متن پیش روی، چه بسا دستمایه خوبی برای تغییر نگاه ما و شما باشد. «فرشته هاشمی» در یادداشت ارسالی ‌برای «»‌ می‌نویسد: این روزها هوا خیلی آتشناک شده؛ انگار وجود آدم زیر پرس لایه‌های داغ تکثیر می‌شود. صلوة ظهر است. آفتاب که می‌آید اصلا میل رفتن ندارد. در نیمه گردش وظایف روزانه، برای انجام کاری راهی خیابان می‌شوم. پیاده‌رو مملو از عابران و گاه کبوترهایی است که خیلی با وقار از کنار آدم‌هایی که انگار هیچ ترسی از آنها ندارند می‌خرامند. کبوتری در تقلای دانه ‌ای و من در تقلای سایه‌ای برای رسیدن به خودپرداز هستم که یک حجره‌ کاغذی، با کشک و نان خشکی و قابلمه نیمه‌آب رنگ و رو رفته‌ای و یک ترازو و چند جفت جوراب و دستمال، نخ چشمانم را به کف سیاه پاهای استخوانی پیرمرد رنجوری می‌دوزد که سر بر دیوار گذاشته است.عابران تندتند از آن جا رد می‌شوند؛ بعضی‌ها که او را می‌بینند جنین کنجکاوی‌شان فقط می‌جنبد و چشم و ابرویی تکان می‌دهند؛ بعضی‌ها تا درد زایمان پرسش هم پیش می‌روند؛ بعضی‌ها توقفی می‌کنند، روی ترازوی پیر او می‌روند، جورابی برمی‌دارند؛ پولی می‌گذارند و بالأخره نوزاد محبتشان را این طوری متولد می‌کنند؛ بعضی‌ هم غرشی می‌کنند و دماغشان را می‌گیرند و خلاصه بعضی‌ها هم که انگار در بهشت سیر می‌کنند و در دنیای آسوده‌ خیالشان هیچ از اطراف نمی‌بینند و با خودشان هم می‌خندند.همه این‌ها گرد بساطی رخ می‌دهد که اگر دار و ندار آن را روی هم جمع کنی و آشغال‌های اضافه‌اش را بیرون بریزی، بیست هزار تومن هم نمی‌شود؛ اما با این حال همین خرده‌بساط احتمالا سوار بر کول پیرمرد جنوب تا قلب پایتخت را ‌برای سود چند تومانی پیموده است. با صدای من به زحمت سر از دیوار برداشت. من از ترس بی‌حوصلگی او، سؤال بی‌حسی تزریق می‌کردم و او جوابی می‌داد فرا‌تر از دوز انتظار من؛ گویی امیدش بر فلاکتش غالب بود. نفسش یاری نمی‌کرد اما از کلام نیمه‌جانی که از میان خس‌خس سینه استخوانی‌اش، بریده بریده بیرون می‌پرید، آن قدر دریافتم که وصف حالش در‌‌ همان سه واژه منحوس «بیماری و بیکاری و بی‌خانمانی» خلاصه می‌شود؛ نوچه‌های ارباب فقر سر این بینوا هم زورآزمایی کرده بودند و دار و ندارش را به تاراج برده بودند. شرح اینکه چگونه امثال او به خاطر وقوع حادثه‌ای سخت در زندگی از هم می‌پاشند و در همسایگی دیوارهای سنگی عبوس و خانه‌های کاغذی، آن قدر می‌مانند که گریه‌هاشان هم بودی دود خیابان می‌گیرد، داستانی است که تکرار آن فقط ذهن من و شما را تلخ می‌کند. شاید برای همه ما که دستمان به دهانمان می‌رسد، درک «مفهومی» فقر خیلی غیرممکن نباشد اما برای درک جسمانی آن تا مغز استخوان، لازم است دست‌کم یک روز از زندگی در فقر مطلق را به معنای واقعی برای خود شبیه‌سازی کرده باشیم که نانی برای خوردن نباشد، بی‌سرپناهی و بی‌خانمانی، خیابان‌خوابی و ترس از دزدانی که اگر خیلی مهربان باشند فقط جیبت را نوازش می‌کنند، بی‌سوادی، ناتوانی از هر گونه حضور در اجتماع به عنوان عضوی از جامعه، محرومیت کامل از بهداشت فردی و ابتلا به انواع بیماری و غرق شدن در آسیب‌های اجتماعی و در ‌‌نهایت محرومیت از ابتدایی‌ترین حقوق انسانی که سر پرزور‌ترین انسان‌ها را تا کف خود زمین خم می‌کند.اشتباه نکنیم در قضاوت‌هایمان؛ امثال این پیرمرد که گفته‌هایشان بوی هیچ استغاثه‌ای جز امکان کاری ساده و وجود سرپناهی به اندازه حتی یک اتاق محقر نمی‌دهد و تنها به علت بیماری و بی‌خانمانی رنج دربه‌دری می‌کشند، معتادان ولگردی نیستند که چاه نیازشان ته نداشته باشد؛ چه بسا یک حمایت ساده هم می‌تواند این‌ها را از حمایت همیشگی نهادهای حمایتی بی‌نیاز کند. در جامعه ما تلاش‌های بسیار گسترده‌ای پس از انقلاب و به برکت فرامین هوشمندانه امام (ره)، برای رسیدگی به وضعیت محرومان چه توسط دستگاه‌های حمایتی و چه از سوی مردم نیکوکار کشورمان صورت گرفته و چه جمعیت‌های عظیمی در یاری به فقرا شکل گرفته و استخوان‌دار شده است که به نظر می‌رسد از این نظر، یکی از بهترین ملل جهانیم و شاید به همین جهت است که دیدن همنوعان در وضعیت خیابان‌خوابی و بی‌سرپناهی نباید هرگز عادی شود، اما باید گفت حمایت و امداد یک بحث است و دستیابی نیازمندان در هر سطح و هر نقطه‌ای به تمام حقوق خویش که از آن جمله سرپناه و رفاه، سلامت و شادی است، بحثی است دیگر. در همین راستا نکته بسیار مهمی که لازم به یادآوری است اینکه طرح هدفمندسازی یارانه‌ها که یکی از بندهای طرح تحول اقتصادی است، با هدف از میان برداشتن چندین نارسایی اقتصادی به اجرا درآمد که مهم‌ترین آن‌ها «فقرزدایی» بود. صرف‌نظر از میزان موفقیت و آثار مثبت طرح هدفمندی یارانه‌ها و تلاش آغازین دولت یازدهم در گام دوم هدفمندی با قصد حمایت بیشتر از نیازمندان، این را باید گفت که یکی از مسائل مهم در برنامه فقرزدایی، شناسایی فقر است که در طرح هدفمندی یارانه‌ها شناسایی فقرا به عنوان جامعه هدف اصلی،‌ به دو روش خوداظهاری و بودن تحت پوشش نهادهای حمایتی بوده، اما تکلیف گرسنگان بی‌سرپناهی که از این هر دو مسیر جا مانده‌اند و روی ریل زندگی نیستند، چیست؟ این‌ها بعضا با کهولت سن و در اوج ناتوانی که‌ گاه به دلیل زندگی مشقت‌بار و خیابان‌‌خوابی از داشتن شناسنامه و اثبات هویت خویش هم محرومند، در چنان شدتی از فقر گرفتارند که حتی توان مالی برای هر گونه خوداظهاری و یا انجام کاری برای جذب حمایت نهادهای حمایتی را ندارند و در آسیب‌های اجتماعی و جسمانی می‌غلتند. روشن است که صرف اجرای طرح هدفمندی یارانه‌ها و امید به پرداخت یارانه به جمعیت تحت پوشش نهادهای حمایتی، وظیفه شناسایی و ساماندهی فقرای‌‌ رها شده در خیابان را ساقط نمی‌کند؟ وظیفه همه ارگان‌های مسئول است که به هر روش ساده و سخت ممکن، اقدام به ساماندهی فقرایی کند که خانه‌ای هم برای درکوفتن ندارند و به آسانی از یارانه‌هایی که بیش از هفتاد میلیون ایرانی خود را از آن بی‌بهره نساخته‌اند، محروم شده‌اند. بنابراین اولا شناسایی این دسته از فقرا که دستشان به جایی بند نیست و شاید بر شمارشان آن‌ها افزده شود، ضروری‌ترین واقعیتی است که دولت باید برای آن مأموریت خیابانی دائمی و تعطیل‌نشدنی به سازمان بهزیستی و سایر نهادهای حمایتی بدهد. پس از شناسایی این فقرا، گویا نخستین وظیفه کارگزاران مسئول در این زمینه، ضمن حفظ کرامت و احترام این افراد در مواجهه با آن‌ها، ایجا سرپناه همیشگی برای این قشر است. منظور از سرپناه به هیچ وجه گرمخانه‌ها نیست‌؛ چگونه می‌توان پذیرفت اعضای یک خانواده که به دلیل بی‌سرپناهی خیابان‌خواب شده‌اند، جدا از یکدیگر و به مدتی طولانی در گرمخانه نگهداری و سپس دوباره به خیابان‌‌ رها شوند؟! این استراتژی در جای خود و برای برخی افراد بی‌خانمان واقعا تا حدی پاسخگوست اما گرمخانه‌ها برای این خانواده‌ها مسکن نمی‌شود. امید است دولت «تدبیر و امید» که هدف نخست خود را در گام دوم هدفمندی یارانه‌ها حمایت بیشتر از نیازمندان اعلام کرده است، چاره‌ای مستعجل برای ایجاد سرپناه دائمی بی‌خانمان‌ها بیندیشد.