خرید لباس نگاه شما: خاطراتی از هفت دوره جام جهانی

میلاد اصغرزاده در مطلب ارسالی برای «نگاه شما» نوشت:جام جهانی1990ایتالیا-قهرمان آلمان-سن7سالجام 1990اولین جام جهانی ای بود که تلویزیون پخش کرد(البته با تاخیر). ولی این اولین بار چندان هم خوش یمن نبود. در دوازدهمین روز شروع بازیها و زمان بازی اسکاتلند برزیل زلزله زمان را متوقف کرد. 35000کشته،60هزار زخمی و چند میلیون بی خانمان. هیچکی تو شمال کشور اون بازی را تا آخر ندید. البته اگه به واسطه بازیها و بیدار موندن جوانها جان چند ده نفر هم نجات پیدا کرده باشه خودش خیلیه. من اونوقت (سال1369)فقط هفت سالم بود و چیز زیادی از جام جهانی یادم نیست؛ جز اینکه تو ده برق نداشتیم و بابا تلویزون کوچیک سیاه و سفیدمون را با باطری ماشین راه می انداخت و فکر کنم که شب زلزله هم داشت تو پذیراییمون بازی را نگاه می کرد. علاقه م به فوتبال ریشه در همان دوران داشت. یادم می یاد وقتی چهار پنج سالم بود بابام و یا عموم من را بغل میکردند و به بالای تپه ای می بردند که از فاصله ی خیلی دوری می شد جووانهای ده را که مشغول فوتبال بازی کردن تو زمین ده بودند دید. روز قبل از زلزله یک توپ پلاستیکی داشتم که قر خورد و رفت تو باغ عموم و وقتی از زیر سیم باغ می خواستم برم تو و اون را بردارم سرم خورد به سیم. وقتی شب حادثه به خاطر برخورد یک جسم ناشناخته سرم چند سانت شکافته شده بود و خانواده هراسان ازم پرسیدن چی بهش خورده گفتم چیزی نیست، دیروز گرفته به سیم باغ عمو! اون روزها تنها تصویری که از فوتبالهای تلویزیون  یادمه شیب زیاد زمین های فوتبال به سمت پایین تلویزیون بود که پیش خودم فکر می کردم بازیکن ها چطور به سمت پایین زمین لیز نمی خورند. البته بعدها فهمیدم این یه خطای دید تو تلویزیونهای سیاه و سفیده. بعدها بود که تصویر پنالتی رودی فولر، اشکهای مارادونا و قدم زدن تنهای بکن بائر رو چمن ورزشگاه بعد از قهرمانی آلمان به خاطره های 90اضافه شد. کلینزمن برای زلزله زده ها یه بازی خیریه بین آلمان و فکر کنم اسلواکی ترتیب داد. برای همین کارش تو جام 98 و بازی ایران و آلمان هدیه ویژه ای بهش داده شد ولی انگار مطلب را خوب بهش نرسونده بودن که بعد از گلی که به ایران زد تور دروازه را مثل یک زلزله لرزوند.جام جهانی1994آمریکا-قهرمان برزیل-سن11سالچهار سال گذشته بود اکثر مردم از ده قدیم و خونه های خرابشون دل کنده بودن و اینور تپه ده جدید را ساخته بودن. خونه ها کاهگلی و زگالی بود با شکل ال معروف. یک اتاق وسط، یک پذیرایی و یک ایوان جلویی که تا وسطش تخته شده بود و قسمت بالاییش باز بود. جام 94تلویزیون پخش مستقیم داشت. تو ده جدید برق داشتیم. بازی ها نصف شب بود و من که عاشق فوتبال شده بودم مصرانه به همراه بابام سعی میکردم بیدار وایستم و بازی ها را ببینم. چند تا تصویر از اون بازیها تو ذهنمه اولی عربستان و بلژیک و سعید العویران. اوه اوه چه گلی زد. هر چند بعدها گفتن تبانی بوده. دومی دو گلی که کره پشت سرهم به آلمان زد و بازی سه هیچ باخته را سه دو کرد و بعد از اون بازی بود که افنبرگ به خاطر توهین به تیم کره از طرف سرمربی از اردوی تیم آلمان اخراج شد. سومی عربستان-سوئد که عموم هم پیش ما بود. بازی تا لحظات آخر دو یک به نفع سوئد بود و ما منتظر گل دوم عربستان بودیم که گل سوم را هم خورد. فکر کنم تو یک چهارم بود، شایدهم یک هشتم. یادمه گل سوئدی ها به تیرک خورد. بگذریم. تصاویر آخر مال بازی فیناله. توپی که به تیرک ایتالیا خورد و وقت اضافه و ضربات پنالتی و اشکهای باجو که همش تو ذهنم حک شده. یادمه پسر عمه ام که از یکی از پنالتی های ایتالیا خیلی خوشش اومده بود تو مسابقات بین دهات همیشه به پنالتی زنها می گفت با توی پا توپ را به طاق دروازه بزنند. نتایج فاجعه بار این پیشنهاد را تو فینال بازی هایی که تو روستای گلنگش بود کاملاً یادمه . یه بازی جنجالی  که بعد از جر و بحث و دعوای دو طرف دوباره جوش خورد و دو تیم به شکلی خودجوش ریشه مشکل را پیدا کردن. آره مشکل داور بود و بنابراین اون را عوض کردن! تو ضربات پنالتی پسر عمه ام که سنش بیشتر از تیم جوانان بود و بازی نمیکرد رفت پیش کاپیتان تیم و گفت با داخل پات بزن مثل بازیکن ایتالیا. اونهم دقیقاً حرفش را گوش کرد ولی نتیجه کارش  شبیه بازیکن دیگه ایتالیا بود. مثل روبرتو باجو!. توپ را دو متر زد بالای دروازه! از اونجایی که باخت هم همیشه به خاطر ناداوری بود بچه های محل کاپ دوم را نگرفتند. همه ریختن عقب تراکتور و در ترک گلنگش گالش های بیچاره را مورد مرحمت قرار دادن. کمی که به عقب تر بریم یادمه که در زمان امتحانات کلاس پنجم ابتدایی و تو مسابقات مقدماتی که ایران سه هیچ به کره باخت هنوز تلویزیون رنگی نخریده بودیم و مثل مردهای محل رفتیم خونه ی یکی از اهالی که تنها تلویزیون رنگی ده را داشت. جالبه که بچه های دیگه  از ترس معلم کلاس پنجم مون حتی جرات نداشتن تو خونه شون کتاب را زمین بگذارن ولی من در سایه حمایت بابام رفته بودم بازی را می دیدم. معلممون درست روبه روی من نشسته بود و در تمام طول بازی بهم چشم غره میرفت.خاطره انگیزترین روزهای فوتبالی من همون روزهای بعد از زلزله تو ده بود. عکس بازیکن های ایرانی و خارجی را داخل آدامس ها می زدن و ما از جمع کردن اونها چه عشقی می کردیم و به جایزه شون چه امیدی داشتیم. واسه دو تا عکس بیشتر از گوشه کنار پول خرد کش می رفتیم تا ادمس بخریم و قبل از اینکه متوجه شرینیش زیر لبهامون بشیم از دست کشیدن به عکس تازه بازیکن ها و بو کردنش لذت ببریم و اونوقت خوشحال از اینکه عکس تکراری نیست اون را بگذاریم روی عکس های دیگه مون توی قوطی ای که تو انباری قایم کردیم. درست مثل یک گنج، و انگار اون عکسها یک جورایی برگه های خوشبختی ما بودن و هر کس بیشتر از اونا داشت بیشتر خوشبخت بود. عکس های فوتبالی آدامس محور خیلی از برنامه های بچه گیمون بود. مثلاً اگه بین خودمون جامی می گذاشتیم جایزه ش عکس هایی بود که تیم های شرکت کننده گذاشته بودن که البته گاهی اوقات پیش میامد تو بازی ها دعوا میشد و یکی از عناصر گردن کلفت عکسها را جر میداد. بازی دیگه ای که با عکسها می کردیم اینجوری بود که اونها را بر عکس رو هم می گذاشتیم رو زمین و بعد با کف دست بهش ضربه می زدیم و تعداد عکس هایی که برمیگشت را برنده شده بودیم. غیر از عکسها خاطره های زیاد دیگه ای هم بود. قهرمانی تیم پاس تو آسیا که من از مدرسه اومدم خونه و دیدم بابام رادیو را گرفته  جلوی گوشش و داره گوش میده و گزارشگر هم مدام خطر خطر و آفرین غلامپور می گفت. بازی ایران-ژاپن تو قهرمانی آسیا بود که اومدم و دیدم بابام به همون شکل قبلی رادیو گوش میده و بهم گفت داور تمام بازیکن های ایرانی را انداخته بیرون! اون بازی چهار نفر بازیکن های ایرانی اخراج شده بودن. یه خاطره رادیویی دیگه مال وقتیه که تو قهوه خونه ده جمع می شدیم و بازیها را گوش می کردیم. یادمه که بازی ایران سوریه بود و فکر کنم که ایران یک یک کرد. همش من می گفتم گلزن استیلیه و پسرعموم میگفت نه اسپیلیه! . یادمه که تو همون زمانها تیم پیروزی هم تو لیگ باشگاههای اسیا بازی می کرد و یک بازی تهران برف اومده بود و مجری زن رادیو می گفت یک هلیکوپتر هم اومده  برفها را اب کنه ولی نشده. با نیسان ژاپن بازی داشتن فک کنم….البته خاطره های رادیوییه مال قبل از جام نود و چهار و اومدن برقه.اوج هیجان، مسابقات بین روستاها تو روستاهای پشتکلا و نوده و داماش بود. چند تا بازیکن ده هر سال تو کپی شناسنامه شون دست می بردن و تا بیست و دو سه سالگی زیر هفده سال بودن. هیچوقت یادم نمیره وقتی که اجازه نداشتیم بریم پشتکلا می رفتیم رو تپه ی کنار ده که از اونجا فقط روستای پشتکلا معلوم بود می نشستیم و سعی کردیم گوشمون را تیز کنیم و ببینیم صدای خوشحالی گل را می شنویم یا نه. تو مسابقه های نوده برای اولین بار تیم روستاها با هم ترکیب می شد و بعضی وقتها چند تا روستا یه تیم داشتن . یادمه یه روز تو خرما پزون دوازده ظهر تابستان با پسرعمه ام پیرهن هامون را تو بشکه اب خیس کردیم و پوشیدیم و راه افتادیم که بریم بازی تیم محلمون را تو نوده ببینیم. بعد از یک ساعت پیاده روی تو کوه و کمر و رسیدن به زمین بازی تیم مقابل نیامد و ما دست از پا درازتر برگشتیم خونه. بالاتر از این دو تا، مسابقات تو روستای داماش بود. زمین چمن، دروازه هایی که تور داشت، بازیکن هایی که تیمها از منجیل و رشت می آوردند، داورهایی که کارت داشتند و کارت نشون می دادن، دست فروشی هایی که خوردنی های خوشمزه می فروختن و جمعیت چند هزار نفری که برای دیدن بازی ها جمع می شدن. همه ی اینها دلیل لازم را به دست می داد تا بعضی بچه ها ساعت چهار صبح پیاده از ده راه بیفتند تا بتونند موقع ظهر و شروع بازی ها خودشون را برسونند به زمین بازی. تو مسابقات دهات حتماً ده پانزده تا دسته بیل و پنجه بکس تو عقب تراکتور و خورجین موتورها جا می دادند و خیلی وقتها این وسایل کمکی به کار میامدند چون معمولاً تو هر سه تا مسابقه یکی بهم میخورد و به دعوا کشیده میشد! یادمه تو یک بازی یکی از بازیکن های ده محکم پشت پا زد به بازیکن حریف و ولوش کرد رو زمین. داور بیچاره فقط اون را به ارامش بیشتر دعوت کرد! چکار میتونست بکنه اگه یه زیرگوشی هم میخورد نه کمیته داورانی در کار بود و نه فیفایی. جشن واقعی وقتی بود که ما بی خبر از نتیجه بازی تو ده بودیم و منتظر بودیم که تیم روستا برگرده. از دور صدای بوق موتورها و تراکتور میامد، یعنی اینکه برده بودیم. جوانها میامدن تو ده و در حالی که شعار میدادن یکی دو دور ویراژ میدادن و بعد جلوی قهوه خونه جمع میشدن و به افتخار پیروزیشون براشون نوشابه کوکاکولا مشکی و زرد باز می کردند و سرمست از باده ی پیروزی از بازی و گلها و اتفاقات دیگه صحبت می کردند. چند تا عکس از تیم اون سالهای ده دارم. از اونجایی که شرت جزوی از لباس رسمی بود بازیکن ها خودشون را متعهد میدونستن که اون را بپوشن و از اونجایی که روشون نمیشد زیر شرت شلوار گرمکن می پوشیدند! برای ما فوتبال و جام جهانی چیزی فراتر از زندگی بود. یک اتفاق جهانی که ده کوچیک ما هم راهی به اون داشت. یه جور پل ارتباطی به زندگی شهری و جهان خارج، یه جور وسیله ی شکل گیری زندگی اجتماعی تو نسل نوجوان و بچه های اواخر دهه شصت و اوایل دهه هفتاد، یک جور وسیله ی استقلال و مقابله. جام 94 که مقارن شد با اومدن برق و تلویزیون باعث شد بچه های خالی بند مثل شخص شخیص بنده که ادعا میکردند طول زمین فوتبال واقعی 500متره و توپش آهنیه و بیست و پنج کیلو وزن داره و مثل قابلمه دسته داره تا بتونند باهاش اوت دستی پرتاب کنند و دروازه بانها کلاهخود میگذارند، احساس شرم کنند. اما این پایان کار نبود. حالا هم که فوتبال واقعی را دیده بودیم میتونستیم با ادعای بلد بودن قوانین واقعی فوتبال و زشت بودن عدم اجرای اونها بچه های دیگه را هم وادار به اجراشون کنیم و بهتر بگم دیوونه شون کنیم. مثلاً آفساید عبارت بود از خطی که دور تا دور دروازه می کشیدیم و نباید پامون روش می رفت و اگر میرفت آفساید بود و اثبات اینکه پای کسی رو خط  رفت یا نرفت هم که یک داستان دیگه بود. اونوقتها هم که مثل امروز ویدیو چک و فناوری خط دروازه نبود. خلاصه همه چی عشق بود و عشق. عشق بود که باعث می شد تو زنگ تفریح سر نوشتن مشق ها مسابقه بگذاریم تا خونه که میریم وقتمون گرفته نشه و نهار را لقمه پیچ کنیم و راهی زمین فوتبال بشیم و از کباب پزون یک ظهر تا بوق سگ که قبل از اومدن برق به ده چشم چشم را نمی دید و نه توپ معلوم بود و نه بازیکن حریف و فقط هر از گاهی صدای ضربه ی برخورد دو تا کله و آخ میامد و همه میخندیدن، یک سره بازی کنیم و بعد هم که بابا مامانامون میامدن و گوشهامون را می کشیدن و میبردند خونه اگه مشقهامون را تموم نکرده بودیم باید با چشمهایی که با چوب کبریت هم باز نمی موند دور گردسوز دراز می کشیدیم و کورمال کورمال مشق می نوشتیم. فقط عشق بود که باعث می شد علی رغم دعواهای هر روزه ای که همسایه های زمینِ بازی با ما می کردند و گاها توپ بازی را سر میزدند یا خودمون را تنبیه میکردند دوباره مصمم تر از دیروز میرفتیم تو زمین بازی و همون چند لحظه ای که تا اومدن یکی از همسایه ها و فرارمون  بازی می کردیم کلی برامون شیرین بود. فقط عشق بود که باعث میشد یه بچه هفت هشت ساله که تهدید میشه خونه بمونه و درسهاش را بخونه وقتی از قافله ی بچه محلهایی که برای مسابقه به دهات دیگه رفتن جامونده  با گریه و زاری تنها راه جاده ی خاکی را در پیش بگیره و علی رغم ترسی که از ماشین های سیمرغ و بچه دزدها داره و نزدیکه از ترس خودش را خیس کنه کماکان به سمت روستای مقصد بره و در بین راه گم بشه و توسط یکی از اهالی اتفاقی پیدا بشه و به خونه برگشتونده بشه و این باعث شه که والدینش کوتاه بیان و از بازی بعد خودشون اون را واسه تماشا ببرن. حالا که دارم به گذشته نگاه میکنم قطعا بهترین دوران عمر زمان بچه گیم بوده و چیزی که بیشتر از همه چی تو نوستالژی بچه گیم، خاطره انگیز کردن و جاودانه کردنش نقش داشته قطعاً فوتبال بوده. تو جام نود و چهار با آمدن تلویزیونهای رنگی، با پخش مستقیم بازی ها، با دیدن بازیکن هایی که هیکلشون شبیه بقیه ادمها بود، دروازه بانهایی که کلاه خود نداشتند و توپهایی که آهنی و بیست و پنج کیلویی و دسته دار نبودن نه تنها رویاهای کودکیمون محو نشد بلکه رنگ واقعیت پیدا کرد و این دقیقاً در مرز نوجوانی من و دوستام اتفاق افتاد. کودکی و رویاهای کودکانه تموم شده بودند ولی در عوض آرمانها و تعصبات دوران نوجوانی و جوانی از راه می رسیدند.جام جهانی1998فرانسه-قهرمان فرانسه-سن15سالچند هفته قبل از کوچمون به شهر، از روستای بغل دستیمون 6 بر 1 باختیم. بعد از بازی کمی که از روستا فاصله گرفتیم الفاظ غیر بشر دوستانه به کار بردیم و این باعث شد بچه های ده برنده که با نژادپرستی مخالف بودن تا خود ده ما دنبالمون بیان تا متوجهمون کنن که نژاد پرستی کار ناپسندیه و البته برای خالی نبودن عریضه چند تا سنگ هم انداختن سمت خونه هامون و برگشتند رفتند. پدر و مادرم انتقالی گرفته بودند و من باید با روستا، کودکی و زمین خاکی فوتبال پشت خونه مون خداحافظی می کردم. تحمل سومیش خیلی سخت بود. تو شهر خیلی کمتر بچه ها با هم بُر میخوردند و کم کم پای پلی استیشن به مغازه ها باز شده بود و بچه ها را از کوچه جارو کرده بود. تنها فرصت فوتبال بازی کردن بعد از ظهر پنجشنبه و صبح جمعه بود اونهم تو کوچه ی تنگمون و با داداشهام، و این واسه کسی که هر روز حداقل شش ساعت تو زمین فوتبال غلت میخورد واقعاً زجر آور بود. یادمه کلاس دوم راهنمایی شیفت بعد از ظهر بودم و وقتی رسیدم خونه بازی ایران کره جنوبی بود و دو بر یک به نفع کره. تا در را باز کردم خداداد  گل زد و بعد چه می کنه این علی دایی 3و4و5و6(یه چیزی تو مایه های برزیل و آلمان!). این تولد یک نسل طلایی بود و شکل گیری رویای فوتبال ایرانی. بعد از جام 94تیم ملی در بدترین دوران تاریخی خودش به سر می برد. کمی قبلتر و در مرحله گروهی همون بازیهای96 بود که بعد از باخت دو بر یک به عراقی که مربیش گفته بود به ایران می بازیم! کارشناسها و مجری ها امیدوار بودند ده تا گل به تایلند بزنیم تا بتونیم با فرض قطعیِ باخت به عربستان به عنوان تیم سوم صعود کنیم. یادمه گزارشگر بازی ایران عربستان بعد از اینکه ایران سه تا گل زده بود نگران بود که عربستان دوباره جبران کنه و میگفت شکلات بزرگی که مربی عربستان با خشم داره زیر دندونش فشار میده  نشون میده که این باخت یک نقشه برای دوم شدن این تیم نیست!!(فکر کنید چقد فاجعه بودیم).همین تیم رویایی یک سال بعد بازیهای مقدماتی جام98را با چند تا بازیکنی که تو بوندسلیگا بازی می کردند شروع کرد. حالا دیگه همه  تو ایران به این تیم امیدوار بودن و تیمهای دیگه هم حساب ویژه ای روش باز کرده بودن. فوتبال تو زندگی مردم چیزی فراتر از 5، 4 و حتی 3 سال قبلتر شده بود. بچه هایی که تو اول دهه شصت دنیا اومده بودن حالا داشتن تازه نوجوانی را پشت سر میگذاشتن و پشت لبهاشون سبز شده بود و فوتبال ایران همزمان با این بلوغ نسل به بلوغ رسیده بود. شور جوانی جامعه و تیم رویایی 98 با هم پیوند خورده بودند و شادی پیروزی های تیم ملی وسیله ای برای ظهور شکل شادتری از زندگی بود. شادی ای که انگار سالهاست فرو خورده شده بود و حالا دنبال بهانه ای برای سرباز کردن بود. امیدواری مردم بعد از باخت به قطر رنگ باخت و حس صفر و صدی که تو ما ایرانی ها هست و یا میگه حتماً قهرمانیم و یا ته تهِ مذلت باعث شد از گزارشگرها تا بقیه همه بگن آقا استرالیا منتخب لیگ برتر انگلیسه و کیسه ی گل میشم و … شاید واسه همین هم بود که حماسه ی ملبورن اونقد بار روانی تو جامعه داشت. مردم برای اولین بار به کوچه ها ریختن و شادی کردن. ماشینها بوق و چراغ زدن و ترافیک شد. همین قد بگم که اون شب واسه دختر یکی از آشناها که شماره تلفن ما را نداشتن  خواستگار اومد و اون پسرش را فرستاده بود دنبال بابام تا اونهم تو مجلسشون باشه ولی وسط اون شلوغی نه به خونه ی ما رسید و نه تونست برگرده خونه و حداقل خودش باشه. به نظرم پایان سوت بازی ملبورن یه پیچ تاریخی هم تو جامعه ایرانی به حساب میاد. شرم و احتیاط عرفی دهه هشتاد و اوایل دهه نود میلادی جای خودش را به یه احساس هیجان گنگ و حس رهایی داده بود. یادمه لحظات آخر بازی بابام از استرس داشت تو اتاق راه می رفت و به خاطر هیجان نیاز شدید به رفتن به یه جایی داشت! ولی جرات نداشت که بره اون تو و تیم ملی تو همین فاصله گل بخوره. از طرف دیگه جرات نداشت بازی را کامل هم نگاه کنه و یک کم نگاه میکرد و بعد قدم میزد و می رفت تو آشپزخونه! و دوباره سرک میکشید و وقتی میدید خطری رو دروازه نیست میامد بیرون.وقتی داور سوت پایان بازی را زد دو متر پریدیم هوا. من و داداشام هیجان زده دویدیم تو کوچه و از شدت استرسی که پشت سر گذاشته بودم و با خوشحالی یه ضربه محکم به زیر توپ پلاستیکیم زدم که  بیشتر از تمام ضربات عمرم  هوا رفت. فاصله صعود ایران به عنوان آخرین تیم صعود کننده تا شروع جام جهانی با تیترهای رنگارنگ روزنامه های ورزشی که مثل قارچ سبز شده بودند و گزارش مریضی پسر عابدزاده و خرید سبزی توسط افشین پیروانی را میدادند گذشت. وقتی یه هفته قبل از جام هفت یک به رم باختیم و ایویچ بیچاره کله پا شد هیچکی فکر نمی کرد که از استرالیا و المان یکی و دو تا بخوریم. ایران نود و هشت که بهترین تیم ما در جامهای جهانی بود هم برد داشت و هم یه بازی خوب مقابل یوگسلاوی و حتی امکان صعود تو بازی اخر بود، البته اگر خودمون را باور داشتیم. اما بازی با امریکا دشمن نوزده ساله! مواجهه مستقیم با آمریکا شد بازی قرن و البته ما برنده قرن بودیم. وقتی بازی تموم شد همه تو ایران فهمیدند که فوتبال چیزی فراتر از یه ورزشه و حتی چقدر تو سیاسیت تاثیرگذاره. احساس مردم در سال98نسبت به ده سال قبل به فوتبال زمین تا اسمان فرق کرده بود. شاید ده سال قبلتر زشت بود تا حرف راجع به فوتبال تو مجلس زده بشه ولی حالا همه برای عرض تبریک صف ایستاده بودند. بقیه ی جام مهم نبود. نه بوسه های بلان به سر بارتز. نه سرگیجه رونالدو قبل از فینال و نه گلهای زیزو و اولین و اخرین قهرمانی خروسها تو جهان. چیزی که مهم بود درخشش ما بود و انگار درهای حماسه بعد از یه وقفه ده ساله(پایان جنگ)دوباره به سمت ما باز شده بود.جام جهانی2002کره و ژاپن-قهرمان برزیل-سن19سال2002ما نبودیم. نه پیوند خورده بود خاطرات بچه گیم و نه چیزی از شور و حال نوجوانی مونده بود. هنوز نسل طلایی تیم ما در میانه راه بود ولی کشوندن کار به جاهای سخت اندفعه کار دست ما داد و دردناکترین پیروزی تاریخ فوتبالمون را در برابر ایرلند و با گل و گریه گل محمدی پشت سر گذاشتیم. در حالی که ما حتی نتونستیم و احتمالاً فعلن ها هم نمی تونیم میزبانی یک دوره بازیهای اسیایی را داشته باشیم دو تا کشور اسیایی میزبان جام جهانی شدن. کشورهایی که تا چن سال قبل فوتبالشون فقط کارتون فوتبالیست ها بود. یادمه وقتی خیلی بچه بودم موقع بازی ایران با تیمهای شرق اسیایی بابام میگفت اینها بعد از دقیقه شصت میبّرن و بعد ایران بهشون پنج شش تا میزنه. این را هم میگفت اگه سانت کنیم رو دروازه شون هر چقدر بپرن به علی دایی نمی رسند. اما حالا یه سر و گردن بالاتر از فوتبال ما بودند. البته در سال2014و بعد از گرفتن فقط 3امتیاز از 36امتیاز ممکن توسط تیمهای اسیایی امیدی که در سال2002در مورد رشد فوتبال اسیا و رسیدن اون به اروپا ایجاد شده بود بسیار کم فروغ به نظر میرسه. چیزی که از 2002تو ذهنم مونده لباسهای دولایه ایه که ضد رطوبت بودن، نبود هلند، حدف آرژانتین و فرانسه تو دور اول و داوری های جالبش بود. مخصوصاً داور بازی کره و ایتالیا که البته به نظرم در حق بنده خدا داور ظلم شد دو سه تا گلهای ایتالیا اشتباه کمک داور بود که افساید گرفت و داور فقط تو چهار پنج تای بقیه اشتباه کرد. البته بعدها به جرم قاچاق مواد مخدر دستگیر شد و الان فک کنم تو زندان کلاس تحلیل داوری برای زندانهای اکوادر میزارهجام جهانی2006آلمان-قهرمان ایتالیا-سن23سال2006ما بودیم. آخرین فرصت برای نسل طلایی و جاودانه شدنشون. کلی تبلیغات قبل از جام شد و همه فکر می کردند که مکزیک را می بریم و با پرتغال مساوی می کنیم. ولی بعد از حذف بی اخلاق بودیم. فشار روانی ای که به خاطر تبلیغات نادرست تلویزیون، بعد از حذف رو مردم بود با سیبل شدن مربی نجیبی که پنج سال تو فوتبال ما زحمت کشیده بود توسط مجریهای سیما جبران شد و مربی بیچاره حتی برای بردن اثاثیه ش به ایران بر نگشت. بگذریم از برکناری رییس فدراسیون تو هواپیما که نشون داد مدیران میانی ما مثل خیلی وقتهای دیگه متوجه معادلات جهانی نیستند و هزینه اش را باید مردم و فوتبال ما با فشار و تعلیق تحمل کنه. لگد علی کریمی به کلمن آب و ضربه ی سر زیدان تو سینه ی ماتراتزی که بعدها مجسمه اش هم ساخته شد پر رنگ ترین تصاویر2006بودن. زیدان شاید تنها بازیکنی بود که جرات داشت بی خیال قهرمانی جهان، شخصاً مدافع هتاک ایتالیا را تنبیه کنه و جالبه که بعد از از دست دادن جام منفور فرانسوی ها نشد. آلمانها تو خونه دستشون هم از جام کوتاه موند و هم از فینال. برگشت تیم ملی از آلمان اغاز دوره ای از بی اخلاقی ها و عصبیت های پوچ در فوتبال ما بود. در عرض چند سال در حالی که تورم رو به افزایش شرایط زندگی مردم را سه چهار برابر سخت تر کرد قرار دادهای دویست سیصد میلیون تومنی فوتبالیستها سه چهار برابر شد و به مرز یک میلیارد تومن رسید و هر جا که پول باشه فساد هم کم و بیش هست. خیلی هم پر بیراه نیست که اونچه که در فوتبال ایران اتفاق افتاد را کلکسیونی از وضعیت جامعه ایرانی تو زمان مشابه بدونیم. جام جهانی2010آفریقای جنوبی –قهرمان اسپانیا-27سالهبعد از 98سنّت نبودن و بودن یکی در میان را تا2014حفظ کردیم و 2010وقت نبودن ما بود. برای اولین بار یک کشور افریقایی که تا بیست سال پیشتر اونجا سیاه و سفیدها با داس هم را تو خیابان تکه تکه میکردن شده بود میزبان جام جهانی و این در تداوم سیاست فیفا که بردن فوتبال به تمام قاره ها و توسعه متوازن اونه انجام میشد. از 2010تصاویر آهسته ای که با سرعت خیلی زیاد دوربین های قوی ضبط میکردند و ذرات چمنی که موقع شوت کردن کنده میشد را نشون میداد تو ذهنم مونده و یک تیم رویایی که تو اوج دوران طلایی خودش و بین دو دامنه قهرمانی در یوروهای2008و2012با تیکی تاکای معروفش قهرمان جهان شد تا به همراه فرانسه و انگلیس تنها تیمهایی باشه که حداقل یک بار غیر از برندگان دوره ای جام یعنی ایتالیا، آلمان، آرژانتین و برزیل و البته اروگوئه(دو بار اون اوایل)  دستشون به جام رسیده باشه تا روزنامه های ورزشی تیتر بزنن:کهکشانی های منطقی. این به نظر من زیباترین تیتر راجع به یک تیم ورزشیه. راستی یادم رفته بود: وووووووووووزللااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا!جام جهانی2014 برزیل- (قهرمان آلمانه دیگه!)-31سالهجوانی را دارم پشت سر میگذارم و در ابتدای میانسالی قرار دارم و این اصلاً حس خوبی نیست؛ در واقع تموم شدن دهه بیست یکی از تلخ ترین خاطره های هر آدمه. حالا که به گذشته نگاه می کنم شرایط سختی را پشت سر گذاشتم و این حرفیه که جوانهای هم نسل من اغلب دروغ و راست میگن. بیشتر از گذر ثانیه ها و دقایق و ساعتهای بی تفاوت و روزها وماهای تکراری که ما را متوجه گذشت زمان نمی کنند و حتی بیشتر از بازگشت سالانه ی محرم و ماه رمضان که می گیم : اَه یعنی یک سال عمرمون گذشت، چیزی که حسرت گذر زمان را به یادمون میاره رسیدن دوباره جام جهانیه و این یعنی گذر چهار سال عمرمون. تو فاصله ی دو جام جهانی از کودکی به نوجوانی، از نوجوانی به جوانی و از جوانی به میانسالی می رسیم. در واقع مرور جام های جهانی مثل ورق زدن سالهای عمره. من همون کودک پنج ساله ام که با زور تا هفت شمرده م و بعد از هفت تا جام جهانی(از1990)دیگه اعداد و محاسبات اهمیت خودشون را برام از دست دادن. در راه رسیدن به جام 2014باز هم عادت سکته دادن تا لحظه ی 90وجود داشت ولی گل دو رگه هایی که خواه ناخواه به واسطه ی حضور یک مربی خارجی رسمیت پیدا کرده بودن فرشته نجات ما شد. خوشبختانه رسانه ها تا رسیدن جام منطقی تر عمل کردند ولی اتفاقاً همین تاکید بر واقع بینی باعث شد تا بازیکن های ما علی رغم تلاش غیورانه شون با نگاه صفر و صدی که قبلاً گفتم تو ایرانی ها هست نیجریه را غول ببینند و آرژانتین را ابر غول. وگرنه نیجریه یکی از تیمهای عادی جام بود و حتی میتونستیم از آرژانتین امتیاز بگیریم؛ البته علی رغم تعاریفی که از تیم ما میشه ولی من به این شیوه بازی کاملاً انتقاد دارم و به نظرم خیلی زشته که تو سطح اول مسابقات جهانی بازیکن ها همشون رو خط هیجده قدم وایستن و از ترس بی هدف بزنن به زیر توپ. این چیزیه که تو هیچکدوم از تیمهای دیگه جام نمی بینید حتی اگه قوی ترین تیم در مقابل ضعیف ترین قرار بگیره و چند تا گل هم بهش بزنه. با این حال سالها بعد بازی هوشمندانه ی ما در مقابل آرژانتین که در زمان ضد حمله ی ما همه چی مثل رویا پیش می رفت جز گل زدن همیشه تو ذهن ما خواهد موند و اگه اون بازی را می بردیم و حتی مساوی میکردیم فراتر از ورزش یکی از وقایع مهم تاریخ ما بود. جام بیستم به نظر من یکی از زیباترین جامهای تاریخ بود. هم به واسطه ی بازی های متحیر العقولش مثل هلند اسپانیا (5بر1)آلمان برزیل(7بر1)و…،هم به خاطر میانگین گل زیادی که تو بازیها بود و این کابوس تدافعی شدن و از بین رفتن جذابیت فوتبال که درسالهای اوایل 2000  داشت شکل می گرفت را از بین برد و کماکان رویای فوتبال را زنده نگه داشت، هم به خاطر بازی جسورانه ی تیم های ناشناخته  یا کمتر شناخته مثل کاستاریکا، مکزیک، کلمبیا، الجزایر و حتی ایران، کلیپ هایی که به شکل آهسته همراه با موسیقی در پایان بازی ها پخش میشد، تصاویر کارشناسی که به شکل پانوراما بعد از بازی ها پخش میشد(بعد از فینال موناکو پورتو تو اروپا خیلی منتظر موندیم تو دوباره این تصاویر زیبا را دیدیم)و هم به خاطر گستردگی شبکه های اجتماعی که باعث میشد عکس های سلفی و فیلمهای موبایلی بازیکن ها نیم ساعت بعد از بازی بیاد تو سایتها و همزمان با بازی می شنیدیم که کولینا مثلاً راجع به گلی که آفساید گرفته شده چی گفته و گپهای کاربرها تو شبکه های مجازی. غیر از اینها البته برای ما ایرانی ها برنامه ی عادل فردوسی پور هم که برای اولین بار تو تاریخ ورزش از طریق اسکای با کارشناسهای مهم دنیا ارتباط برقرار کرد، مسابقه ی خاص اس ا م اسی که برای اولین بار در طول یک تورنمنت امتیاز افراد جمع بسته میشد و استفاده از تصاویر مجازی بازیکنان و ترکیب تیم ها در استودیو در کنار تصاویر انیمیشنی که از وایستادن و راه آمدن بازیکن ها به شکل نیمه واقعی در بخش های خبری تهیه میشد یک خاطره ی متفاوت بود.جام جهانی2054ایران-قهرمان کالدونیای جدید-سن71سال اگر خدا یک عمر هفتاد ساله بهم بده و چهل سال دیگه عمر کنم با آلبوم جام جهانی میشه ده برگ دیگه مثل این هفت برگی که تا حالا ورق زدم را ورق بزنم. اونوقت شاید بتونم این متنم را تو ستون چهل سال قبل یک روزنامه چاپ کنم. زمان تغییر میکنه، تکنولوژی، فرهنگ ها، آرمانها، حکومتها(فکر کنید چند تا دیکتاتوری که سال2010بازی های جام جهانی را تو کاخهاشون نگاه میکردند حالا زیر خروارها خاک تو ناکجااباد خوابیدن، یا دربه در کشورهای دیگه ان و یا دارند همزمان با آب خنک خوردن تو زندان و فارغ از امور مملکتی بازیها را می بینند). تمام اینها تغییر میکنه ولی فوتبال سر جاش هست. همونیه که هشتاد سال پیش تو مارکانا هزاران نفر را نقره داغ کرد با این تفاوت که دروازه بانها نمی تونند پاس به عقب را با دست بگیرند. کی میدونه که چهل سال اینده دنیا چه شکلی شده، حتی حدسش هم سخته ولی اونوقت هم قطعاً یه عده از دیدن فوتبال لذت می برند و مثل الانِ ما با ورق زدن خاطرات فوتبالیشون عمرشون را مرور میکنند و چه می دونم شاید نوه ها از پدر بزرگهاشون این خاطره را می شنوند که سال2014که هنوز نه ماشین پرنده ای وجود داشت و نه استادیوم مجازی ای( نوه می پره تو حرف پدربزرگ و میگه مردم اونوقت چقدر عقب مونده بودند)؛ آره پسرم تو اون جام تیم میزبان که پر افتخارترین تیم تاریخ بود تو شش دقیقه چهار تا گل خورد.